محبت را تماشاکن!
محبت را تماشاکن!
نگاه کن دوری او را.چرا باید چنین باشد!؟
چرا باید از این یک خواهش کوچک رها باشم!
محبت را مگر تا کی میتوان از این و ان دزدید!؟
به امید سحر خشنود بودن عاقبت تا کی؟
به راه عشق تلقین کردن خود عاقبت تا کی؟
دگرخسته گسسته هیچ وپوچم دگر از زندگی سخت دورم
چه شبها بود ان شبها خدایا که شب بودو من ویک مشت رویا
چه امید چه امالی خدایا سخنهاراز دلها من فراوان دارم امشب
حقیقت را دگر تا کی توان پنهان و مخفی کرد؟!
دلا تا کی... مگر تا کی؟!!!!!!












